سرزمين رو ياهـــــــــــــــــــــــــا
زندگي يعني ايمان...هنر...دوست داشتن و آزادي
مرده بی دین همه زنده به دین تو شدم روز اول با خود گفتم:در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنهایی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنها بودن ما آری یادم امد...سالها بود می اندیشیدم برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟ نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟ فردا ديروزبا هم دست به يكي كردند.دير.ز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خوابكرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود. ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندان بان خود بودم ان من ديوانه عاصي در درونم هاي و هوي مي كرد مشت بر ديوار مي كوفت روزني را جستجو مي كرد مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه بيهوده گرياني؟ در ميان گريه مي ناليد: دوستش دارم نمي داني؟! روزها رفتند و من ديگر من خود نمي دانم كدامينم ان من سرسخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم؟! بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم شايد او ايد عاقبت روزي به ديدارم وقتي پرنده صبح رو شاخه مي شينه خورشيد خانم يه خوشه شبنم از گل مي چينه ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم شبا به زير بارون به ياد تو مي شينم و دل کندن هممثل پیدا کردن همان سنگ داخل دریاست ..... دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
اینهمه غم ز کجا پیدا شد.....ناگهان ...؟!
یادم امد.......رویا ها به روی دوشم سنگینی میکرد..
خسته بودم از اینهمه رویای تلخ... نا فرجام....
یاری ام کردی تو.......فصل پاییز و شب باران بود........
راه نشانم دادی....
گفتی از خاطر دریا بگذر
پشت دریای خیال به جزیره میرسی
تا رسیدی انجا.....رویا ها را بر سر راه جزیره بنشان.....خود برگرد!!!
....تنها....! من
رفتم ... رسیدم...نشاندم...امدم.....!
رویا هایم را به امان جزیره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم.........
نه یکبار.......
هزار بار رفتم و رسیدم و نشاندم و امدم.......!
و تو هر بار غریبانه تر از اغاز......نگاهم کردی.....
و تو شاید به صداقت زدگی های دلم خندیدی......
دیدم رو یا هایم را ...که هر غروب.....یکیشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل
تن به دستان یخ اقیانوس نیستی ها میسپرد.......
می دیدم......... اما چه کنم که خسته بودم....!
جزیره ی رویا هایم.... از حریم پاک آن خاطره ها خالی شد.....
یکی از پس دیگری...دیگر بهانشان کمبود جا نبود......
خسته بودند.......!!!!
اخرین غروب بود..
داشتم میدیدم................
لحظه ی پایان اخرین رویا را....
چه معصومانه........!
من تکیه ام بر باد بود..... بی خبر...!
جزیره ام خالی شد......سوت و کور......
دلش گرفت...زانوان خیس اشکش را بغل کرد.....
با نگاهی بر من.....
آهی کشید و به دنبال رویا های خاموش رفت....
اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود....
منتظر بودم اما....
نه به این زودی ها......
عاقبت آه جزیره دامن روزگارم را گرفت....
و مرا به عمق باران و شب و پاییز داد.........وتو هم رفتی.....
من ماندم و روزگار بارانی......
کاش حرفت را نمی شنیدم......غریبه ی اشنا
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من
| Design By : Night Skin |

