تبليغاتX
سرزمين رو ياهـــــــــــــــــــــــــا


سرزمين رو ياهـــــــــــــــــــــــــا

زندگي يعني ايمان...هنر...دوست داشتن و آزادي

 

نوری ناگهانی از شرق

رو چیزای اطراف من رون میشه

با گریه متعجب میشم

از چرخش دور گلهای سرخ تو

روی گلهای سرخ ما

 

و متعجب میشم اگه

این طلوع خجالتی همه چی رو گرم کنه

و مثل یه آتیش همه بدیها رو بسوزونه
نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط یاس| |

چله نشین تو شدم           نبض زمین تو شدم

مرده بی دین همه                 زنده به دین تو شدم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط یاس| |

روز اول با خود گفتم:در نهان به آنهایی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنهایی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنها بودن ما.):

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط یاس| |

آری یادم امد...سالها بود می اندیشیدم.....
اینهمه غم ز کجا پیدا شد.....ناگهان ...؟!
یادم امد.......رویا ها به روی دوشم سنگینی میکرد..
خسته بودم از اینهمه رویای تلخ... نا فرجام....
یاری ام کردی تو.......فصل پاییز و شب باران بود........
راه نشانم دادی....
گفتی از خاطر دریا بگذر
پشت دریای خیال به جزیره میرسی
تا رسیدی انجا.....رویا ها را بر سر راه جزیره بنشان.....خود برگرد!!!
....
تنها....! من
رفتم ... رسیدم...نشاندم...امدم.....!


رویا هایم را به امان جزیره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم.........
نه یکبار.......
هزار بار رفتم و رسیدم و نشاندم و امدم.......!
و تو هر بار غریبانه تر از اغاز......نگاهم کردی.....
و تو شاید به صداقت زدگی های دلم خندیدی......
دیدم رو یا هایم را ...که هر غروب.....یکیشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل
تن به دستان یخ اقیانوس نیستی ها میسپرد.......
می دیدم......... اما چه کنم که خسته بودم....!
جزیره ی رویا هایم.... از حریم پاک آن خاطره ها خالی شد.....
یکی از پس دیگری...دیگر بهانشان کمبود جا نبود......
خسته بودند.......!!!!
اخرین غروب بود..
داشتم میدیدم................
لحظه ی پایان اخرین رویا را....
چه معصومانه........!
من تکیه ام بر باد بود..... بی خبر...!
جزیره ام خالی شد......سوت و کور......
دلش گرفت...زانوان خیس اشکش را بغل کرد.....

با نگاهی بر من.....
آهی کشید و به دنبال رویا های خاموش رفت....
اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود....
منتظر بودم اما....
نه به این زودی ها......
‌عاقبت آه جزیره دامن روزگارم را گرفت....
و مرا به عمق باران و شب و پاییز داد.........وتو هم رفتی.....
من ماندم و روزگار بارانی......
کاش حرفت را نمی شنیدم......غریبه ی اشنا

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط یاس| |

پاييز شدي بهار

 برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟

نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط یاس| |

فردا ديروزبا هم دست به يكي كردند.دير.ز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خوابكرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود.

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط یاس| |

روز اول با خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندان بان خود بودم

ان من ديوانه عاصي

در درونم هاي و هوي مي كرد

مشت بر ديوار مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه بيهوده گرياني؟

در ميان گريه مي ناليد:

دوستش دارم نمي داني؟!

روزها رفتند و من ديگر

من خود نمي دانم كدامينم

ان من سرسخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم؟!

بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او ايد

عاقبت روزي به ديدارم

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط یاس| |

وقتي پرنده صبح رو شاخه مي شينه

خورشيد خانم يه خوشه

شبنم از گل مي چينه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم

شبا به زير بارون

به ياد تو مي شينم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط یاس| |

خيلي سخته كه گل ارزو هات رو تو باغچه ديگه اي ببيني و هر وقت هم ديديش هزار بار تو خودت بشكني و و زير لب بگي (گل من باغچه نو مبارك )
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط یاس| |

دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ داخل دریاست ...

و دل کندن هممثل پیدا کردن همان سنگ داخل دریاست .....

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط یاس| |


Design By : Night Skin



کد موسیقی در نایت اسکین